اخراج اخلاق

قبل از انتخابات روزنامه کیهان را میخواندم. هنوز هم این عادت را دارم. هر چند صبر و حوصله ام هم بالاتر رفته و بیشتر میتونم نوشته های کیهان را تحمل کنم. ولی باور دارم برای درک بیشتر شرایط داخلی و طرز تفکر یکسری از آدمها خواندنشان میتون خیلی مفید باشه.  برای همین موضوع هم با تمام حرفها و حدیثها دلم میخواست فیلم اخراجیهای ۳ را ببینم. فیلمی که یک لحظه هم لبخند من را به لب که نیاورد هیچِ‌،‌چندین بار هم لبم را گزیدم. فیلم برای من نه تنها طنز و کمدی نبود بلکه تمامش پر از اهانت و تمسخر و لمپنیزم بود. پر از دروغ و تزویر،‌همان کلمه ای که همین دوستان ارزشی خیلی ازش استفاده میکنند.

فیلم که شروع شد،‌چهره های آشنای این باند سینمایی یکی یکی بعد از شریفی نیا جلوی صفحه رژه رفتند و نمک به زخمم ریختند.  همین چند وقت پیش با همین  دلیل و برهان قسمتهایی از یک سریال تلویزیونی به نام ملکوت را دیدم که تمام ماه رمضان از تلویزیون پخش میشد،  فیلمی که پر از شعار و شستشوی مغزی بود. فیلمی که همان داستانهای ترس از آخرت و داستان برزخ و بهشت را به طور کودکانه ای به تصویر میکشید. برای من این سئوال را ایجاد میکرد که چقدر از مردم ایران طرفدار این سریالها هستند. دردآور بود دیدن سریال ملکوت که آنهم قرار بود تمی کمدی داشته باشد ولی دریغ از یک لبخند. اکثر همان بازیگرها در این فیلم اخراجی های ۳ بازی میکردند.  انگار که این جور فیلمها در ایران به نام اسم همین بازیگران سند خورده است و بازیگران دیگر  یا به بازی گرفته نمیشوند و یا حاضر به بازی در این فیلمهای تبلیغاتی نیستند.

اخراجی های ۳ را دیدم. پیشنهاد میکنم شما هم ببینید. فقط حواستان باشه که بیشتر از آنها بسیجی نشوید.  راه آینده ایران، راهی پر از تلاطم هست. پر از تلاطم و مبارزه با خرافات و دروغ.  راه طولانی امید.

پینوشت ۱: دلم میخواد که برنامه رادیویی درست کنم با مصاحبه از بازیگران این فیلم که چطور حاضر شدند در چنین فیلمی بازی کنند. یعنی دلیل خوبی باید داشته باشند که شاید حاضر باشند که با بقیه هم در میان بگذارند.

پینوشت ۲:‌میشه یکی فیلم جدایی نادر از سیمین را بدستم برسانه تا یکم نفسم بالا میاد و مطمئن بشم این سینما هنوز نمرده.

نوشته‌شده در نظر | برچسب‌خورده با , , | بیان دیدگاه

شادی های علف نشان

برنامه نوروزی ويژه رسانهء ملی در سال نود چیزی به غیر از سریال علف نیست. یک کمدی درامای واقعی. حسابی باعث خنده شده و روزهای غربت و کم غربت من را پر از خنده میکنه. برای سیزده بدر هم که شده احتیاج به یک سفر از تورنتو دارم. کاهو و سکنجبین را آماده می کنیم.

پیک شادی: به پایان رساندن کارهای عقب مانده سال گذشته، شماره اول عکسهای فراوانی که گرفته شد و فرستاده نشده برای دوستان

پینوشت: سریال علف ها را به جز سری اول خیلی جالب ندیدم. از سری دوم تا ششم را رج زدم و دیگه آنقدر جذبم نکرد.

نوشته‌شده در زندگی | بیان دیدگاه

نوروز ۹۰

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز و به جام باده کن عزم درست
کاين سبزه که امروز تماشاگــــه تست
فردا همه از خاک تو بر خواه د رست
- خیام – با صدای شاملو و شجریان

چند وقتی هست روی فیس بوک نیستم، برای همین اینجا مینویسم. مثل چند وقت پیش که ترکیه بودم، زنگ زدم به مادر مجید توکلی. دیگه عادتم شده هر چند وقت یکبار باید بهشون زنگ بزنم. کامپیوترم خراب بود نمیتونستم صداش را ضبط کنم. نمیدونی چقدر دردناک بود. ولی کلی خوشحال شد و از همه تشکر کرد که بهش زنگ میزنن و تنهاش نمیگذارن. گفت همه شما برای من مجید هستید. گفت شانزده ماه هست که مجید را ندیده و دوماه هست هیچ خبری ازش نداره ولی گفت آرزو میکنه همه زندانیهای سیاسی آزاد بشن. خیلی دردناک بود. گفت نوروز مبارک .

نوشته‌شده در زندگی | بیان دیدگاه

کاشکی هر شب چهارشنبه سوری بود

زندگیش کردم +

+ گزارش جدیدآنلاین از سمفونی چهارشنبه سوری اثر ثمین باغچه بان

نوشته‌شده در زندگی | بیان دیدگاه

شروع کنیم. ترکیه.

ترکیه، یه عمری همسایه ی بغلی بود که میشد بریم تابستون یه مشت آشغال بخریم و حسرت بخوریم که این ترکها چه پیشرفتی کردند. وقتی بچه بودیم تصورمون از خارج یه جایی مثه آمریکا بود، اگه میخواستیم همه چیز رو بذاریم و بریم، قاعدتا مقصد آمریکا بود. یا اروپا. ترکیه فقط برای حال تابستون بود.

بعله، من هم خودم رو رسوندم به آمریکای شمالی. کانادای قطبی. منتها  یه روز همه چیز رو گذاشتم رفتم ترکیه. رفتم که یک مستند بسازم. به همین سادگی که میگم. داشتم درسم رو میخوندم، اما لابد بهم نمیچسبید. نمیدونم چی شد. میدونستم که یه عده از بچه هایی که تو دردگیری های ایران شکنجه شدن و کارشون به کهریزک و اوین کشیده، رفتن ترکیه، به صورت پناه جویی. پاشدم رفتم که این آدمها رو پیدا کنم. نمیدونم چرا شاید دقیقا. اسگل نیستم. چه طور توضیح بدم که افه و حماقت جلوه نکنه؟ بالاخره یکی باید پاشه. بره.

حالا برگشتم…. تورنتو هنوز همون شهر یخ ِ پر سرعت بیخودیه که بود. کارهام ترکیه نصفه، زندگیم هم اینجا نصفه، همیه چیز مونده روی هوا. نمیدونم، افسردگی گرفتم تقریبا. بین دوتا هوای مختلف موندم. توی وقایع ترکیه گیر کردم، باید همه چیز رو راست و ریست کنم. برای همین میگم و دان مینویسه. نه اینکه خودم استعداد نوشتن نداشته باشم، صرفا غمگینم، اونقدری که نمیتونم بنویسم.

اینجا یه سری مزخرفاتی پست میکنیم. میخوام حس و حال و هوای ترکیه و وقایع اش یه طوری منعکس کنم. ترکیه همون شب ِ اول خونه ام شد. اگه زبون بلد بودم، همون اول شاید مثه یه مرد ترک،  تو مغازه های کوچیک، توی کوچه پس کوچه های وطنم، خرید خونه ام رو میکردم. روز اول از پشت پنجره سه تا دختر رو دیدم که داشتن مجسمه میساختن، دلم خواست که ما ایرانی ها هم اینطور آزاد بودیم.

حالم خوب بود، کارهای جالب میکردم. و حالا میخوام بشینم بنویسمش، چون … نمیدونم. وقتی نوشتمش برا خودمم معلوم میشه.

نوشته‌شده در زندگی | برچسب‌خورده با , | بیان دیدگاه

ترانه دلتنگی

به ترانه دلتنگی هایم گوش میدهم. +

آواز زندگی تا همیشه

نوشته‌شده در زندگی | بیان دیدگاه

آشنایی با اولین پناهجو در ترکیه

نوشته‌شده در زندگی | برچسب‌خورده با , , , , , | بیان دیدگاه