خانه یابی در لندن، برداشت اول

سوار اتوبوس دوطبقه شدم و مثل این ندید بدیدها رفتم طبقه دوم و چسبیدم به شیشه بزرگش و نمیتونم تمرکز کنم و کتابم را بخونم،

کتاب را کنار میگذارم‌. میخوام اولین اتوبوس گردیم را حسابی جشن بگیرم و خیابونها و مردم را نگاه کنم.
بالاخره باسن را گذاشتم روی زمین و بعد از دو سال دارم یک جایی ساکن میشم. یک جایی که میتونم بگم برای حداقل یک سال خانه و زندگی و پایگاه من خواهد بود. مدتها بود واژه خانه برام دیگه مفهومش را از دست داده بود ولی حالا میتونم بگم دیشب یک خانه پیدا کردم و دوباره از دیشب حس کردم استقلال دارم.
پیدا کردن خانه کار سختی بود، اولش که پیش یکی از دوستهای خیلی صمیمی و قدیمی بودم که یک جورایی همیشه برام سرلوحه خیلی از فعالیتهام بوده، خودش، مادرش و خوانوادش. قرار بود از انگلستان به آمریکا برای پروژه‌ای بره و من هم به اتاقش نقل مکان کنم و با یک وبلاگ‌نویس دوست‌داشتنی همخونه بشم و میخواستم این جای پای اون گذاشتن (هر چند پام جا نمیشه) را ادامه بدم ولی خوشبختانه برنامش عوض شد و با اینکه توی دردسر افتادم برای خونه پیدا کردن ولی موندنش در شهر حسابی خوش‌آیند بود.

فعلا تونستم یک خانه موقتی پیدا کنم، برای یک ماه، ‌ولی در محله ای که خیلی دوست داشتنی و زنده هست، یعنی هکنی،‌حالا گیرم که تمام شلوغی‌های اخیر از اونجا شروع شده باشه. این راه را خیلی پیشنهاد میکنم، یعنی در محله ای دوست داری زندگی کنی، یک اتاق رزرو کنی، به خصوص اگر بتونی خوش‌شانس باشی و یک همخونه خوب مثل سایمون پیدا کنی که ده سال باشه در این منطقه داره زندگی میکنه.
سایمون را با استفاده از این وبسایت پیدا کردم، وبسایت ایر‌بی‌اندبی شبیه خانه یابی هست که جون میده برای پیدا کردن خانه در کوتاه‌مدت،‌شما یک پروفایل آنلاین میسیازین و با استفاده از فیس‌بوک تبارک ‌الله، از اونجا دنبال خانه و منطقه ای که دوست دارین میگردین ولی نکته خیلی مهم اینه که اول با توجه به نزدیکی محل کار یا درستون، محلی که دوست دارین را انتخاب کنید.

وقتی میامدم لندن خیلی انتظار نداشتم که با این شهر رابطه خوبی برقرار کنم، ولی با این منطقه تونستم. حالا هم دنبال یک خانه دو اتاقه میگردم تا با یک دوست تازه آشنا کوچ کنیم اونجا، ولی خانه پیدا کردن اصلا به اندازه کانادا راحت نیست. کریگزلیست خیلی استفاده نمیشه هرچند یک سیستمی به اسم گام‌تری دارند که شبیه اون هست ولی معمولا میری سراغ مشاور املاک. اینروزها هم بازار اجاره خانه داغ شده و اصلا خانه پیدا نمیشه، هفته پیش شش تا مشاوراملاکی رفتم و فقط یکیشون خانه آماده داشتند. قیمتها هم که حسابی رفتن بالا.
بعداز اینکه که از طریق وبسایت خانه را برای یک ماه گرفتم،‌ تلفن سایمون را در اختیارم گذاشت باهاش قرار گذاشتم و قرار شد که عصر همانروز هم دیگه را ببینیم. شب که بهش زنگ زدم بهم گفت که شام نخورم که برام پیتزا و آبجو گذاشته. خلاصه انتظار پذیرایی نداشتم و حسابی بهم پیتزای دیشب چسبید. خانه را نشام داد به همراه تراس دوست داشتنی ،‌خانه پر از صفحه های موسیقی هست که قبلا که سایمون دی‌جی میکرده ازشون استفاده میکرده. حالا هم در سازمانی به اسم ریدینگ‌گروپ کار میکنه.

خوب چهل دقیقه اتوبوس سوازی من تمام شد به میدان ترافلگار رسیدم، میپرم از اتوبوس پایین تا روز اول استقلالم را بقیه جشنش را بگیرم.

نوشته‌شده در روزمره | بیان دیدگاه

» نسل‌کشی فرهنگی در ایران «

روز پنجشنبه ساعت ۶:۳۰ عصر، ۱۸ آگوست در لندن، برنامه ای در مورد سانسور فرهنگی در ایران برگزار خواهد شد. این برنامه در چهارقسمت به سانسور در زمینه های موسیقی، فیلم،‌ تئاتر و انتشارات کتاب و مجلات خواهد پرداخت. تا به حال بیشتر بحثهای سانسور در ایران در مورد اینترنت و فضای سایبری بوده است اما این برنامه که با همکاری بنیاد رسانه‌های خرد و آرتیکل ۱۹ برگزار می‌شود بر روی  سانسور فرهنگی در ایران تمرکز دارد.

این برنامه رونمایی از تحقیقی خواهد بود که توسط بنیاد رسانه‌های خرد آماده شده است و همچنین رونمایی از وبسایت جدیدی در سازمان آرتیکل ۱۹ است. علی‌اصغر رمضان‌پور که در دوره وزارت  احمد مسجد جامعی،‌ معاون فرهنگی وزیر ارشاد و همین‌طور رئیس نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران بوده است، عقیده دارد سانسور فرهنگی یک نسل کشی فرهنگی در ایران است که حتی باعث حذف فیزیکی نویسندگان و ناشران مستقل شده است. او یکی از سخنران‌های این گردهمایی است که در مورد سانسور حوزه نشر سخن خواهد گفت. در قسمت دیگری از این برنامه  آنت هنمن  نمایشی در مورد ایران اجرا خواهد کرد که با یک سخنرانی در مورد سانسور در حوزه تئاتر همراه است.  بیژن موسوی موزیسین ایرانی نیز قطعاتی از موسیقی خود را اجرا می‌کند و سخنران این بخش برانون رابرتسون پژوهشگر موزیک زیرزمینی خواهد بود. در بخش سینما نیز پرویز جاهد، منتقد فیلم و فیلمساز در مورد سانسور سینما سخنرانی خواهد کرد.

برای شرکت در این برنامه کافی است در این لینک اسم خود را وارد کنید تا بلیط مجانی شما برای برنامه پنج‌شنبه ثبت شود. لینک فیس‌بوک

نوشته‌شده در فرهنگ و هنر, رسانه | بیان دیدگاه

آرزوی تولدی دوباره برای زمانه در زمانهء پرهیاهوی رسانه‌ای

رادیو زمانه از ابتدا برای من به عنوان یک شهروند دنیای سایبری الهام بخش و آگاهی رسان بود. به عنوان یک وبلاگ نویس، از پنج سال پیش، رادیو زمانه یکی از مهمترین رسانه های تاثیر گذار دنیای سایبری بوده است.

زمانی که به عنوان دانشجو به ونکوور کانادا رفتم و در آنجا توانستم با الهام از رادیو زمانه و چند رسانه دیگر با دوستانم با راه اندازی پادکست دانشجویی کافه رادیو ، آنرا دستمایهء کارهای اجتماعی خود کنیم. آن زمان رادیو زمانه الهام بخش بود و خودباوری عدهء ای دانشجوی دور از ایران را برای کار رسانه ای بالا برد.

رادیو زمانههنگامی که به خاطر همکاری با قسمت «ایرانیان کانادا»، توانستم تجربه مثبت شهروند خبرنگاری را با گزارش از ونکوور تجربه کنم و اینگونه پا به دنیای رسانه های نو بکذارم. و شاید مهترین تاثیر رادیو زمانه، وقتی بود که به عنوان اکتیویست اجتماعی در سالگرد جنبش سبز برای کار تحقیقاتی و اکتیویستی با پناهجویان فارسی‌زبان به ترکیه می رفتم. گزارش های رادیو زمانه از پناهجویان ترکیه پا گذاشتن به دنیای ناشناخته را برایم آسانتر میکرد.

در اینروزها که هر شهروند یک رسانه است و رسانه های فارسی تازه‌ای پا به عرصه گذاشته اند. شاید ابتکاری دیگر لازم هست تا زمانه را به روزهای اوج خود بازگرداند. روزهایی که بیشتر برازندهء رسانهء این زمانه باشد. روزهایی که رادیو زمانه پیشروی حرکتهای نوی بیشتری باشد. آیا پنجمین سالگرد تولد زمانه، تولدی دوباره برای این رسانه خواهد بود؟ من که اینگونه آرزو میکنم.

نوشته‌شده در رسانه | بیان دیدگاه

رنگین کمان

چند روزی هست که نمیتونم چیزی بنویسم حسابی بغض گلوم را فشارمیده. از شر این حس خلاص نمیشم، شاید دو شب بارون  گذشته و  دوچرخه سواری کردن زیرش کمی آرومم کرده باشه، حالا گیرم که این حضورم زیر بارون اجباری بوده ، ولی همین کمی من را آروم تر میکنه.

ساعت۶ صبح به وقت تورنتو هست که از خواب بیدار شدم، یعنی از خواب پریدم. خواب یکسری آدمهایی که دوستشون داشتم را میدیدم. خویشتن پنداری میکنم با بارون و این باد و آسمون ابری، حسابی من را یاد خودم میندازه. یاد این روزهای خیلی از ماها می افتم که پر از خبر بد شده و خبرهای خوب انگار دیگه سراغمون نمیان.

هفته پیش از روزی که سیامک پورزند رفت دیگه درست ننوشتم، روز بزرگداشت که کمی ناراحتی نبودنش برای مهرانگیز و خانوادش به نظر میومد داره قابل تحمل تر میشه، یکی از دوستای عزیز تورنتویی پسر ۲۱ سالش را از دست داد، اونم به چه سادگی…پسر وقتی اسکیت بازی میکرد، یک ماشین در خیابونهای شهر تورنتو زیرش میکنه. به همین راحتی. بعد هم که اینروزها یکی تو ایران میخواد با اسید چشمهای عاشق سابقش را در بیاره و ماها فقط یک دستمال دستمون گرفتیم و گاهی فقط اشکهایی که از چشمهامون میاد را پاک میکنیم و یا فقط دستمال را جلوی بینی مون میگیریم.

باور کنین این هوا و این بارون و ابرهای تاریک، حال هوای خیلی از ماهاست. خیلی شبیه هست. ولی از پنجره که بیرون را نگاه میکنم، درخت کنار پنجره کوچک اتاق زیر شیروونیم را میبینم، درخت را باد تکان میده و شکوفه های صورتی و سفید خیلی قشنگش خود نمایی میکنن و من بالاخره لبخند میزنم.  شاید همین باعث میشه که بعد از دو هفته بتونم بنویسم شاید این باعث میشه که فکر کنم قرار هست یک خبر خوب به زودی بشنوم،‌ یک خبر خوب به زودی بشنویم.

تمام این روزها تمام فکرم به یک زن هست. یک زن، یک زن که سمبلی از زنهای ایران بوده و هست. زنی که انقدر راست و حقیقی هست که تمام وجودم پر از احترام براش هست. احترام بالایی که میدونم براش داریم. ولی این روزها غم زیادی روی شونه هاش سنگینی میکنه .یک عمر، بدون منت با شجاعت تمام برای من مبارزه کرده، برای ما مبارزه کرده. دلم برای مهرانگیز کار تنگ میشه که همین چند روز پیش از تورنتو رفت. دلم میخواد همراهش باشم و باز یاد تمام زنهای کشورم بیافتم که جدی ترین و کاری ترین مبارزهایی هستند که در صد ساله اخیر در ایران دیدیم.

امیدوارم انقدر یاد گرفته باشیم که مهرانگیز کار و زنهای مبارز کشورمان را تا هستن فراموش نکنیم. تا هستن بزرگشون بدونیم و نگذاریم همانطور که خودش آخر سخنرانیش در مراسم بزرگداشت سیامک پورزند گفت، تازه وقتی که کسی میره، اینطور دور هم جمع بشیم.

آرزو میکنم یادش باشیم و بیشتر همراهیش کنیم. شاید در هر شهری هر سال حداقل یک برای یک بزرگداشت از این زن و زنهای ایرانی دور هم جمع بشیم. واقعا دور هم جمع بشیم. صبر نکنیم تا روزی که دیگه خیلی دیر شده باشه و تازه ازش یاد کنیم و از خوبیهاش صحبت کنیم. چقدر زود دیر میشه و ما چقدر سخت درگیر کوچکترین دل مشغولی های روزمره، احترام به انسان یعنی بزرگترین مسئولیتمون را فراموش میکنیم.

نوشته‌شده در زندگی | بیان دیدگاه

سیامک پورزند رفت.

چطور از همچین ظلمی میشه صحبت کرد؟
حکم قتل تدریجی چی خواهد بود؟
غمگینم برای مهرانگیز،‌برای لیلی و آزاده. برای همه ما

نوشته‌شده در زندگی | بیان دیدگاه

داستان دو نازنین در چهار برداشت

برداشت اول – سال ۲۰۰۷، روزی که نازنین فاتحی آزاد شد، ونکوور بودم. روزنامه های مختلف ونکووری عکس نازنین فاتحی یا افشین جم و یا هر دو نازنین را چاپ کرده بودند. نازنین اهل ونکوور بود و با خانوادش سالهاست آنجا زندگی میکرد برای همین کمپینی که برای نازنین راه انداخته بود.

آنروزها در دانشگاه سایمون فریزر دانشجو بودم. در انجمن دانشجویی دانشگاه فعال بودم و از دو هفته قبل از آزادی نازنین برنامه ای را برنامه ریزی میکردیم که قرار بود در مورد حقوق زنان و داستان دو نازنین باشد. نازنین افشین جم دعوتمان را قبول کرده بود، و داستان صحبت کردن و ارتباط برقرار کردن ما یکی از نکته های جالب این داستان بود. من تازه به کانادا آمده بودم و فارسی صحبت کردن راحت تر بود برام و ننازنین که سالها اینجا بوده انگلیسی صبحت میکرد. خوشحال بودم که امنستی دانشگاه هم پذیرفته بود در این برنامه شرکت کند.

همزمانی آزادی نازنین با برنامه ما اتفاق جالبی بود. نزدیک ۲۵۰ نفر ایرانی و غیر ایرانی به این برنامه آمده بودند تا فیلم دو نازنین را ببینند. با گروه شجاع فیلمبردارش صحبت کنند که در ایران هم سراغ خانواده نازنین رفته بودند و صحبتهای نازنین افشین جم را بشنوند و از نگار آزموده سئوالات در مورد حقوق زنان در ایران بپرسند.

برداشت دوم – سال ۲۰۰۹، دانشجوی دانشگاه تورنتو بودم، نازنین افشین جم را در تورنتو میبینم، برای سفری چند روزه به شرق کانادا آمده. قرار میگذاریم ودر یک رستوران ایتالیایی هم را میبینم. همان روز صبح بهنود شجاعی را اعدام کردند. این اولین خبری بود که باهاش ازخواب بیدار شدم. دردناک بود و با هم گریه کردیم.

برداشت سوم – استانبول،‌ سال ۲۰۱۰،‌  محمد مصطفایی وکیل نازنین فاتحی از ایران به صورت قاچاق به ترکیه آمده، هفت روز در زندان بود و در خیابانهای استانبول همدیگر را ملاقات میکنیم {…}

برداشت چهارم – سال ۲۰۱۱ – نازنین به تازگی در سری سخنرانی های تد صحبت کرده،‌ در مورد ایران حرف زده و از نسرین ستوده و خیلیهای دیگه نام میبره. به این فکر میکنم که برداشت سه سال گذشته برخورد ما با اینگونه سخنرانیها در مورد ایران چی بود؟ به جز اینکه سیاه نمایی،  دروغ و رویا پردازی عده ای خارج از وطن نام مینهادیمشون؟  خیلی عوض شدیم. اتفاقات را بیشتر لمس کردیم. کمی بیدار شدیم، بزرگ شدیم.

نوشته‌شده در نظر | برچسب‌خورده با , , | بیان دیدگاه

سیزده بدر برفی

عید سال ۹۰ را با سبزه های عدس فرضی گره میزنیم و به جوب بن بستهای تورنتو میسپریم. اینروزها روزهای سیاه و دلتنگی است ، عید های غربت بیشتر از ایران دوریم را حس میکنم. شاید برای همین پریشب در مترو روزهای سیاه را نوشتم. روزهای سیاهی که تا گذراندن روزهای سپید عید در ایران برایشان صبرخواهم کرد.روزهای سپید عید برای همه ما.

روزهای سیاه

نفسها بریده
جانها دریده
و من بی مهابا اشک را در می کشم و بغض را
در این برهوت گم گشتگی
به کدامین گناه
– انسان، خود را این چنین به مرگ پیوند زده است – به ماتم – به نفرت و به درد
خشونتی که فرا گرفته، تورا و مرا

روزهای سیاه
نفسها بریده اند
و امید
تکه تکه در دستان قبیح سیاه جامگان
در سرزمین مادریم شکسته می شود
در این روزها هزاران بار میمیرم

هفته های هرز،‌
روزهای تلخ
و خودکشی تدریجی در غربت
هراسم از مرگ نبود
که روزهای گم گشتگی
از هزار با مردن ، ویرانگر تر است

روزهای سرد،
روزهای سیاه ،
روزهای مرگ

نوشته‌شده در زندگی | بیان دیدگاه