سوار اتوبوس دوطبقه شدم و مثل این ندید بدیدها رفتم طبقه دوم و چسبیدم به شیشه بزرگش و نمیتونم تمرکز کنم و کتابم را بخونم،
کتاب را کنار میگذارم. میخوام اولین اتوبوس گردیم را حسابی جشن بگیرم و خیابونها و مردم را نگاه کنم.
بالاخره باسن را گذاشتم روی زمین و بعد از دو سال دارم یک جایی ساکن میشم. یک جایی که میتونم بگم برای حداقل یک سال خانه و زندگی و پایگاه من خواهد بود. مدتها بود واژه خانه برام دیگه مفهومش را از دست داده بود ولی حالا میتونم بگم دیشب یک خانه پیدا کردم و دوباره از دیشب حس کردم استقلال دارم.
پیدا کردن خانه کار سختی بود، اولش که پیش یکی از دوستهای خیلی صمیمی و قدیمی بودم که یک جورایی همیشه برام سرلوحه خیلی از فعالیتهام بوده، خودش، مادرش و خوانوادش. قرار بود از انگلستان به آمریکا برای پروژهای بره و من هم به اتاقش نقل مکان کنم و با یک وبلاگنویس دوستداشتنی همخونه بشم و میخواستم این جای پای اون گذاشتن (هر چند پام جا نمیشه) را ادامه بدم ولی خوشبختانه برنامش عوض شد و با اینکه توی دردسر افتادم برای خونه پیدا کردن ولی موندنش در شهر حسابی خوشآیند بود.
فعلا تونستم یک خانه موقتی پیدا کنم، برای یک ماه، ولی در محله ای که خیلی دوست داشتنی و زنده هست، یعنی هکنی،حالا گیرم که تمام شلوغیهای اخیر از اونجا شروع شده باشه. این راه را خیلی پیشنهاد میکنم، یعنی در محله ای دوست داری زندگی کنی، یک اتاق رزرو کنی، به خصوص اگر بتونی خوششانس باشی و یک همخونه خوب مثل سایمون پیدا کنی که ده سال باشه در این منطقه داره زندگی میکنه.
سایمون را با استفاده از این وبسایت پیدا کردم، وبسایت ایربیاندبی شبیه خانه یابی هست که جون میده برای پیدا کردن خانه در کوتاهمدت،شما یک پروفایل آنلاین میسیازین و با استفاده از فیسبوک تبارک الله، از اونجا دنبال خانه و منطقه ای که دوست دارین میگردین ولی نکته خیلی مهم اینه که اول با توجه به نزدیکی محل کار یا درستون، محلی که دوست دارین را انتخاب کنید.
وقتی میامدم لندن خیلی انتظار نداشتم که با این شهر رابطه خوبی برقرار کنم، ولی با این منطقه تونستم. حالا هم دنبال یک خانه دو اتاقه میگردم تا با یک دوست تازه آشنا کوچ کنیم اونجا، ولی خانه پیدا کردن اصلا به اندازه کانادا راحت نیست. کریگزلیست خیلی استفاده نمیشه هرچند یک سیستمی به اسم گامتری دارند که شبیه اون هست ولی معمولا میری سراغ مشاور املاک. اینروزها هم بازار اجاره خانه داغ شده و اصلا خانه پیدا نمیشه، هفته پیش شش تا مشاوراملاکی رفتم و فقط یکیشون خانه آماده داشتند. قیمتها هم که حسابی رفتن بالا.
بعداز اینکه که از طریق وبسایت خانه را برای یک ماه گرفتم، تلفن سایمون را در اختیارم گذاشت باهاش قرار گذاشتم و قرار شد که عصر همانروز هم دیگه را ببینیم. شب که بهش زنگ زدم بهم گفت که شام نخورم که برام پیتزا و آبجو گذاشته. خلاصه انتظار پذیرایی نداشتم و حسابی بهم پیتزای دیشب چسبید. خانه را نشام داد به همراه تراس دوست داشتنی ،خانه پر از صفحه های موسیقی هست که قبلا که سایمون دیجی میکرده ازشون استفاده میکرده. حالا هم در سازمانی به اسم ریدینگگروپ کار میکنه.
خوب چهل دقیقه اتوبوس سوازی من تمام شد به میدان ترافلگار رسیدم، میپرم از اتوبوس پایین تا روز اول استقلالم را بقیه جشنش را بگیرم.


