بالاخره به لندن بارونی برگشتم، هم من برگشتم و هم بارونی که مدتی ازش انگار خبری نبوده.
حالا دیگه میدونم که تا مدتی لندن موندگار خواهم بود و این جای خوشحالی هست، دندونها را تیز میکنم برای کنسرت مشترک کیوسک و رادیوتهران، و یکسری برنامه دیگه که آخر هفته بعد قرار هست اتفاق بیافته. باید از تمام اتفاقهای این مدت بنویسم حالا که پام یکجا بنده و یکجایی دارم که بهش بگم خانه، حالا گیرم که این خانهء سایمون باشه و من هم اتاقی اونجا داشته باشم.
آهنگ اول از سی دی جدید کیوسک، آق «مرتضی»:
گاوهای خوشبین به آينده تو صفِ کارخونهء سوسیسن
بارون نمیاد اینجا،
مرتضی.
ساعت ۹:۳۰ صبح هست ولی ساعت بیدارم نمیکنه، فقط زحمت میکشم و بیدارباش دستم را دراز میکنم و ساعت تلفن را خاموش میکنم تا نکنه سایمون بیدار بشه… این برنامه ای بود که میخواستم امروز،یعنی یکشنبه تعطیل باهاش بیدار بشم و سعی کنم زندگی معمولی را از سر بگیرم. اصلا نخوابیدم دیشب. شاید تازه الان شب هست، البته به قول «مرتضی» شاید هم الان صبح هست. نمیدونم گیج خوابم ولی ذهنم حالیش نمیشد که اینجا شب بود و باید میخوابم. به این دردی که تا به حال انقدر بهش دچار نشده بودم غربیها میگوند – جت-لگد- اولین بار هست که جت لگ شدن اینطوری بهم فشار جدی آورده!
پریشب نیامده از ونکوور،ذوق زده به خودم گفتم که بعد از کار برم بسکتبال هفتگی را بازی کنم ولی خوب نشان به اون نشان که برگشتن در قطار خوابیدم و اگر کمک روزبه همسایه نبود معلوم نبود تا کجا توی قطار خواب میموندم و به خانه حدود ۱۱:۳۰ شب خوابیدم تا حدود ۶ عصر فرداش یا شایدم پس فرداش تخت خوابیدم. بیشتر از یک روز زندگی کرده بودم و حالا باید جوابش را میدادم.
راستی «مرتضی» درسته که لندن هیچوقت بارون نمیاد ولی فکر کنم بد نیست یک چتری تهیه کنم. فکر رگبار گاهی اذیتم میکنه. باشه «مرتضی؟»
پینوشت: آخر هفته کیوسک و رادیو تهران .در لندن.
آزادي مجتبي ميرطهماسب مبارکا
این فقط سرنوشت گاوها نیست. ما آدمها هم با همین خوشبینی داریم به سمت چنین آینده هولناکی می ریم. واقعا جهان برای همه مردم داره یه جورایی نا امن می شه. خوش به حال گاو ها…