دههء مقوا مبارک

،نامه ای به مقواپرستان

چهارم فوریهء ۲۰۱۰ - قاهره - مصر

شاید بتوانی جلوی من را بگیری، شاید بتوانی جلوی ما را بگیری، اما جلوی ایدهء من را نمی توانی بگیری،
جلوی ایدهء ما را نمی توانی بگیری، وقتی که بذر ایدهء ما کاشته شد، جلوی آنرا با هیچ توانی نمیتوانی بگیری. حتی اگر آن ایده را پدران ما کاشته باشند، یا پدران پدران ما نهالِ داشتن کشوری آزاد را کاشته باشند،  درخت آزادی به بار خواهد نشست برهمان خاکِ پدران پدران ما، دیر یا زود، آزادی به بار خواهد نشست

و بعضی از  ما،‌ بچه های نسل انقلاب و جنگی هشت ساله برای سال ها دهه ها و قرن‌ها هم اگر لازم بود صبوری خواهیم کرد که بی گمان، بی صبری خشونتی ذهنی است. ما صبر خواهیم کرد حتی اگر قرار باشد تنها پسران  ما میوهء آزادی را بچینند، حتی اگر پسران پسران ما و فقط جشن شادی آنرا بگیرند. ما صبوری خواهیم کرد وآنروز خواهد رسید.

از دست نوشته های یک درخت سرو در مسیر لندن به قاهره
در آستانهء سالگرد یک انقلابِ اسلامی-مقوایی


آرش سبحانی، خوانندهء راک گروه کیوسک به همراه امام خمینی مقوایی

پینوشت:  نگارنده در شک و تردید بود که این نوشته را بفرستد یا نه، خلاصه ترس و هزینهء بالای قضاوت شدنداشت مجبورش میکرد که بگذارد  در دفترچه خاطراتش بماند تا شاید فقط بعدها  دست نوهء کنجکاوش به این نوشته برسد که دوستش از ونکوور نظرش را عوض کرد. اگر شعاری شده دیگه به بزرگی خودتون و بزرگی امام مقوایی مان ببخشید.  

نوشته‌شده در زندگی | بیان دیدگاه

بارون نمیاد هیچوقت، ‌مرتضی

 بالاخره به لندن بارونی برگشتم، هم من برگشتم و هم بارونی که مدتی ازش انگار خبری نبوده.

حالا دیگه میدونم که تا مدتی لندن موندگار خواهم بود و این جای خوشحالی هست، دندونها را تیز میکنم برای کنسرت مشترک کیوسک و رادیوتهران، و یکسری برنامه دیگه که آخر هفته بعد قرار هست اتفاق بیافته. باید از تمام اتفاقهای این مدت بنویسم حالا که پام یکجا بنده و یکجایی دارم که بهش بگم خانه، حالا گیرم که این خانهء سایمون باشه و من هم اتاقی اونجا داشته باشم.

آهنگ اول از سی دی جدید کیوسک، آق «مرتضی»:

گاوهای خوشبین به آينده تو صفِ کارخونهء سوسیسن
بارون نمیاد اینجا،
مرتضی.

ساعت ۹:۳۰ صبح هست ولی ساعت بیدارم نمیکنه، فقط زحمت میکشم و بیدارباش دستم را دراز میکنم و ساعت تلفن را خاموش میکنم تا نکنه سایمون بیدار بشه… این برنامه ای بود که میخواستم امروز،‌یعنی یکشنبه تعطیل باهاش بیدار بشم و سعی کنم زندگی معمولی را از سر بگیرم. اصلا نخوابیدم دیشب. شاید تازه الان شب هست،‌ البته به قول «مرتضی» شاید هم الان صبح هست. نمیدونم گیج خوابم ولی ذهنم حالیش نمیشد که اینجا شب بود و باید میخوابم. به این دردی که تا به حال انقدر بهش دچار نشده بودم غربیها میگوند – جت-لگد- اولین بار هست که جت لگ شدن اینطوری بهم فشار جدی آورده!‌

پریشب نیامده از ونکوور،‌ذوق زده به خودم گفتم که بعد از کار برم بسکتبال هفتگی را بازی کنم ولی خوب نشان به اون نشان که برگشتن در قطار خوابیدم و اگر کمک روزبه همسایه نبود معلوم نبود تا کجا توی قطار خواب میموندم و به خانه حدود ۱۱:۳۰ شب خوابیدم تا حدود ۶ عصر فرداش یا شایدم پس فرداش تخت خوابیدم. بیشتر از یک روز زندگی کرده بودم و حالا باید جوابش را میدادم.

راستی «مرتضی» درسته که لندن هیچ‌وقت بارون نمیاد ولی فکر کنم بد نیست یک چتری تهیه کنم. فکر رگبار گاهی اذیتم میکنه. باشه «مرتضی؟»

  پینوشت: آخر هفته کیوسک و رادیو تهران .در لندن.

آزادي مجتبي ميرطهماسب مبارکا

نوشته‌شده در زندگی | ۱ دیدگاه

شهر وان دوباره لرزید

City of Van in Turkey is shaking again, If you want to help please let me know and we are sending some money to refugees in Van. They are looking for bread from the morning and can’t really find some!

دوباره زمین زیر پای اهالی شهر وان میلرزه و من گوشی را برمیدارم و تنها کاری که اینروزها از استانبول میتونم بکنم را انجام میدم یعنی تماس تلفنی با پناهنده هایی که میشناسم. نزدیک ۲۰ تا ۳۰ درصد پناهنده‌ها از شهر وان خارج شدند، اونایی که توانایی مالی داشتند یا در شهرهای دیگه آشنایی داشتنداز شهر خارج نشدند.

حمید دیشب بعد از زلزله گوشی را بر نمیداشت. باهاش در  سازمان هلسینکی برای کمک به پناهنده‌ها همکار بودم.
حالا مدتی هست در شهر وان زندگی میکنه،‌از ۵۰ سال سنش گذشته و این چند روز که استانبول بودم باهاش برای رسوندن کمک در تماس بودم. به خاطر تجربش و شناختی که خیلی ‌ها ازش دارند کمکهای زیادی را بین پناهنده‌هایی که در وان موندن کرده.

بالاخره گوشی را صبحی برمیداره، حالش را میپرسم و بدترین فحشهایی که ممکن هست را نثار اوضاع اونجا و زلزله دیشب میکنه، میگه دو ساعت هست که دنبال نانوایی میگردن و نان پیدا نمیکنن. میگه این پنج و شش ریشتر بدتر از هفت ریشتری بود. برام توضیح میده که هنوز کمک لازم هست که به دست پناهنده ها برسه به خصوص خیلی سرد هست و به پتو احتیاج دارند، حمید چند روز پیش میگفت که پتو و غذاهای لازم را در بسته های ۷۰ لیری برای پناهنده‌هایی که میشناسن و لیست کردن میبرن و تحویلشون میدن،‌او با شهرداری هم همکاری میکنه و کمکهای بیشتر را برای پناهجوها میگیرن،  بعد هم به مقداربه کمکی که شده به شماره فاکسی که بهشون دادین یک فکس میفرستن و رسید خریدهای لازم را اونجا مینویسن.

یک کمک ۱۵ هزار یورویی اون اوایل زلزله به دستش میرسه که به ۲۰۰ خانواده اینطوری کمک میکنن در شهر وان. حالا با کمک بچه های کانادا یک پولی جمع شده که میرم این را قسمت اولش را براش بفرستم. شما هم اگر کمکی خواستین بکنین لطفا به من پیغام بزنین تا حساب بانکی یکی از دوستان را که در کانادا لطف کرده و کمک جمع میکنه را براتون بفرستم.

به یک سازمان حقوق بشری ایرانی هم هفته قبل تماس تماس گرفتم و گفتم کمک میفرستین ؟ یا نه که توضیح میدن کمکهاشون برای عده‌ای خاص هست و برای همچین کمکی آمادگی ندارند. به هر دوتاشون در جاهای مختلف برای گزارش‌هاشون کمک کردم و حالا بهشون میگم حداقل من را ساپورت کنین برم وان در ضمن براتون گزارش میفرستم و میفهمیم که کمک به چه کسایی میشه کرد. جواب منفی هست. یکی باید توی هیئت مدیره برای ۲۰۰ دلار بلیط موضوع را مطرح کنه که از من میخواد براشون ایمیل بفرستم و توضیح بدم، چند تا ایمیل رد و بدل میشه و در آخر هیچ جوابی نمیاد..

آمادم که برم وان،‌ به غیر از اینکه برای امروز بلیط هواپیما نیست فکر میکنم که تازه برم اونجا که چی، اونها نان کافی برای خودشون ندارن.

نوشته‌شده در زندگی | بیان دیدگاه

شهرِ فراموش شده‌ی* وان

آرش گوشی را میده دستِ مهسا، صداش میلرزه و نگران است. میگه توی خیابونیم. فقط رفتیم خانه یکسری وسایل را برداشتیم و دوباره اومدیم توی پارک. دیشب توی پارک خوابیدن، ‌بعد از چند ساعت  شنیدن خبر تلفنشون را تونستم بگیرم میگفتن با تمام مردمِ تُرک توی خیابون و پارک با پتو میخوابن. میگه شانس آوردیم ما تونستیم از خانه زود در بیایم  نزدیک ۹۳ نفر توی شهر وان کشته شدن و حدود صد نفر هم در شهر دیگه نزدیک وان کشته شدن.

در پنج روزی که تازه برای تحقیق و کار با پناهجوها از کانادا به شهر وان در ترکیه رفته بودم یکی از تجربه‌های ناب زندگیم را داشتم. مردمی مهمان ‌نواز و خونگرم، حسابی یاد ایران من را می‌انداخت. زلزله اینروزها حسابی ناراحت کننده است و امیدوارم کمترین آسیب را هم پناهنده‌های افغان، ایرانی و عراقی در کنار مردم خونگرم شهر وان ببیند.

مردم ترکیه، با کمک توییتر و هَش‌تَگ مخصوص شماره تلفن و ایمیل میدن که «خانهء من خانهء شما« این میتونه برای اهالی شهر وان نکته خوبی باشه.اما حمل و نقل هم در شهر با مشکل روبرو شده و اصلا اتوبوسی در کار نیست، یکی از خوابگاههای دانشگاه شهر هم خراب شده و خیلی از دانشجوها هم سعی میکنند که شهر را ترک کنند. یکی از دوستهای تُرکم این لینک را برام فرستاد که برای کمک به زلزله زده‌های شهر‌ِ وان ازش استفاده میشه کرد.

 *وان شهری هست که سازمان ملل دفتر امور پناهجویان داره و اکثر پناهنده‌هایی که با قاچاقچی یا اتوبوس به ترکیه میرن اول از همه به این شهر میرسن و بعد با توجه به تعداد پناهجوها در ۳۲ تا شهر  پناهجوپذیر به شهرهای دیگه هم ممکنه فرستاده بشن. البته حساب پناهجوها موقع زلزله کمی جداست، اونها اجازه ندارن که شهر را ترک کنند ولی مهسا بهم گفت که از خانواده‌های پناهجو نشنیده کسی آسیبی دیده باشه.

من بیشتر از همه نگران آن خانواده افغانی هستم که پارسال خانشان رفتم. خانه گِلی  کوچیکی داشتن و با ۶ تا از اعضای خانواده سه سال بود که آنجا زندگی میکردن،‌ همانروزها هم سقف خونشون داشت پایین میامد. امروز را که دیگه نمیدونم چه بلایی سرشون اومده … ولی دلم میخواست اونجا بودم و بهشون دوباره سر میزدم شاید دخترشون که مدرسه نمیتونست بره دوباره یک شعر جدید نوشته باشه و برام بخونه. 

وان شهرِ فراموش شده‌: نامی است که از دوستِ خوبم مُنیره در تورنتو به وام گرفته ام.

نوشته‌شده در زندگی | ۱ دیدگاه

گوجه‌های سرِِکاری

تازگیها دوستی در بوداپست کتابی را پیشنهاد داد بخونم به اسم «فِلو» برخلاف شکل و ظاهر کتاب، بیشتر یک مطالعه روانشناسی در مورد شادی و زندگی در کُنون است تا کتاب آموزشی چگونه شاد باشین. یعنی بیشتر به مطالعه و ثبت مطالعات روانشناسی چندساله اخیر را در این کتاب میتوان خواند. موضوعی که برای من جالب بود و تجربش کرده بودم تمرکز در لحظه بود، یعنی هر وقت کاری را با تمرکز انجام میدم معمولا لذت بیشتری ازش میگیرم ولی اینروزها گاهی تمرکز کردن برای کاری که انجام میدهیم سخت است.

چند وقت پیش با سیستم گوجهء تایمری آشنا شدم که برای تمرکز به نظر سیستم مناسبی میرسد. فعلا سه هفته ای هست که امتحانش کردم و کَم کَم احساس میکنم دارد جواب میدهد. دیروز هم در محل کار با همکاران در میانش گذاشتم. امروز هم همکاران عزیز مشغول گوجه‌های سرِکاری هستند.

شما فقط احتیاج به لیستی برای نوشتن کارهایی دارین که میخواین انجام بدین و یک لیست کارهای روزانه بعد هم یک تایمر میخواین تا هر ۲۵ دقیقه را به شما اطلاع بده، نرم افزار رایگانش هم در اینترنت هست. اول کارهایی که میدونید میخواین انجام بدین را در فرم اول بنویسین و بعد این لیست را که هر روز ممکنه بهش موردی اضافه بشه را جدا نگهدارین. بعد هر روز قبل از شروع کارهاتون چند کار از این لیست را انتخاب میکنید و وارد لیست کارهای روزانتون میکنید. بعد میتویند از فرم اول کار را خط بزنید. یک نکتش اینه که کارها را برای انجام در بازه‌ های ۲۵ دقیقه ای انتخاب کنید و در آن ۲۵ دقیقه فقط به آن کار یا گروه از کارهای مربوط تمرکز کنید و بعد ۵ دقیقه استراحت کنید. سعی کنید هر جور شده فضاتون را عوض کنید یا از پشت کامپیوتر بلند بشین. نرم افزارهای مختلفی هم برای این کار هست تا شما را وادار کنه که کمی واقعا استراحت کنید تا برای بقیه روز فرصت کاری داشته باشین این سیستم برای درس خواندن یا کار کردن های در بازه هشت ساعته خیلی مناسب به نظر میرسد.

یکی از همکاران اومده میگه: استراحت ۵ دقیقه ای گوجه ای هست. . باید پاشی

نوشته‌شده در زندگی | ۱ دیدگاه

دور از دست‌ِ توریستهای پرتقالی – فالگیرِِ نقاش

برای یک مریمِ خلاق

در روستایی دور، جایی که پای هیچ توریستِ پرتقالی‌ بهش نمیرسد، روستایی است به اسم گوموشلوک که رقاصان، خواننده‌ها، موزیک دانان ، عکاسان و فیلمسازان و هر چی آدمِ باحالِ تُرک هست سالهایِ سال هست که یک ماه در سال در اونجا که زیباترین غروب خورشید را در منطقه داره دور هم جمع میشوند.

هنرمندانِ تُرک با همکاری جغرافی‌دانان زبردستشان این روستا را از نقشهء جغرافیا سالها پیش پاک کردند تا پای هیچ توریستِ پرتقالی به آنجا نرسد. اونها با تاریخ آشنا هستند و میدونند که اگر پای پرتقالی ها به اونجا برسد دیگه هیچ‌وقت گوموشلوک،‌  گوموشلوک نمی‌ماند.

یکی از مسافرهای این روستا نقاشی است که فالگیرِِ، یا شاید فالگیری است که نقاشِِ، اول قهوهء ترک را دم می‌گذارد،  بعد وَردستش که یک عاشیق واقعی است، قُپوزش را کوک میکنه و بعد عاشقانه با سازش مینوازد ومیرقصد. وقتی که قهوه را خوردی، آوازی میخوند و فالِت را میگیرد، بعد پیشبند نقاشیش را تنش میکند و روی یک پیرهن سفید طرح فالت را نقش میزند تا همیشهء همیشه یادت باشد که اون شبهایی که گوموشلوک بودی فالت چی بود و چقدر خوش‌شانس بودی که غروب را بدون حضور توریستهای پرتقالی از گوموشلوک دیدی.

نوشته‌شده در زندگی | بیان دیدگاه

خانه یابی در لندن، برداشت دوم

این دفعه سوار یک اتوبوس دیگه میشم. شماره ۷۳. ساعت ۱۲ ظهر هست و دوباره پشت پنجرهء  طبقه دوم اتوبوس با ذوق میشینم، بعید نیست دفعه بعد لُپَم را  به شیشه بزرگ اتوبوس که با نور آفتاب مستقیمی که میاد گرم شده، بچسبونم تا صورتم هم گرم بشه. دختری که پشت صندلی پشت شیشه نشسته داره آرایش میکنه وازش میپرسم که آیا میشه کنارش بشینم یا نه؟ با بد اخلاقی کیفش را جابجا میکنه تا بشینم. حتما با خودش فکر میکنه که این همه جا چرا جای دیگه نمیرم. ولی اونم حتما نمیدونه اگر به من بود الان لُپم را هم میچسبوندم به شیشه  تا ذوقم بیشتر میشد. تازه مرد صندلی کناری هم که پیشت پنجرست با موهای زرد و چشمهای بسته داره مدیتیشن میکنه و موسیقی گوش میده تازه با اون خالکوبی روی دستش که یک گل و نُت موسیقی هست و یک خنجر مورب روش هست، مگه میشه جرات کرد تا از اون بپرسم.البته شاید این بحث فلسفی را لازم نیست با دختری که کیفش را جابجا کرده دیگه انجام بدم.

دیروز یک خانه جدید دیدیم، امروزم یکی دیگه که یک آقای آژانسِِ توپولی مجبور شد به خاطر خراب بودن ‌آسانسور چهار‌طبقه بره بالا و عرق کنه و حتی سطل آب  و  جاروی خانمی که اونجا را تمیز میکنه را برای اینکه من نبرم خودش یک طبقه بالا ببره. من خونه دیروز را بیشتر دوست داشتم. هم‌خونه نزدیک بود تنبلی کنه و و کار را بهانه کنه و نیاد و بهانش هم دوری جا بود. با هر شامورتی که بود راضیش کردم که بریم،‌خیلی مزه داد وقتی دیدیم همسایگی خیلی خوب و قیمت خیلی مناسبی در این لندن گرون گیرمون اومده.

من را یاد خانه دایی‌جان در ایران انداخت نزدیک تئاتر گلریز،‌خیابانِ مُدبر زندگی میکردن. خانه خیلی ساده هست ولی امکانات لازم را داره. نزدیک در ورودی یک آشپزخانه بزرگی هست که میشه یک میز نُقلی برای غذا خوردن یک گوشه‌ءای گذاشت.  بعد یک راهرو که به اتاق پذیرایی میره و یک راه‌پله ای که به اتاقهای بزرگ خواب میره و زیرش میشه دوتا دوچرخه پارک کرد.

یک حیاط نقلی هم داره که دلم میخواد دورش را یک سری گل و گیاه و بوته بکارم. مثلا یک قسمتش را دوست دارم گوجه بکارم. گوجه هایی که فعلا در محل کار با همکارام بهشون آب میدیم و بوی برگش هر وقت که دست بهشون میزنم حسابی کِیفم را کوک میکنه.

سایمون، همخونهء موقتم دیشب پیش دوست دخترش موند و این خودش باعث شد که قرارِ صبح زود قهوه خوردنی درکار نباشه و کمی دیرتر صبح راه بیافتم تا آقای توپولی خانهء ای در همان حوالی را نشانم بده. هوا هم اینروزها خیلی خوبه و واجب کفایی هست که آخر این هفته به کنار دریا رفت، شاید بشه از آخرین هوای خوب لندن لذت برد.

بیست دقیقه شد، دارم به فریدون فرخزاد گوش میدم، داره از تهران میخونه،  »شهر من،  دلم هوای تو را دارد، عشق من چون باران روی آسمانَت میبارد» رسیدم به محل کار جدیدم که از جمعهء همین هفته از کنار ترافلگار به اینجا منتقل میشه.  این عالیه! فعلا باید سوار مترو بشم، مترویی که در لندن بهش تًیوب میگن.

نوشته‌شده در زندگی | بیان دیدگاه